خرید بک لینک
با سلام. یک دختر 21ساله هستم.البته وارد 22شدما ولی دلم میخواد بگم 21.احساس کردم یجا نیاز دارم حرف بزنم.یجا که با کسی تعارف و رودربایستی نداشته باشم و بتونم راحت خودم باشم. شبا بیدارم اکثرا برای همین احساس جغدی دارم.شبا راحت تر میتونم درس بخونم .راحت تر فکر کنم.اصلا آرامش شب عالیه. خیلی با افراد صمیمی نمیشم که بخوام تمام زندگیمو براشون بگم.برای همین یه حد و حدودی با دوستام دارم.راستش نمیتونم اعتماد

برچسب: سلام,سلام, نویسنده: باران عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:51

من برگشتم با توضیح بخش اول مهم زندگیم.سال 93سال مهمی بود برام.کنکور دادم. بعد از کنکور بود که بابام رفت نت خونمونو پرسرعت کرد.خدا خیرش بده که قبل کنکور به اصرارای من گوش نکرد و نتمون ذغالی بود وگرنه الان من غازچرونی دارقوز آباد سفلی قبول شده بودم .خلاصه نتمون پرسرعت شد و من بی جنبه همش داشتم چیز دانلود میکردم.یه شب شیطونیم گل کرد و به یاد دوران نوجوونی که چند باری رفته بودم چت روم ،رفتم یه چت رومی

برچسب: سرنوشت, نویسنده: باران عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:51

من برگشتم با یه پست جدید دیگه.میرفتم دانشگاه و روزا رو میگذروندم.دوستایی هم داشتم.با یه سریا رابطمون کم تر شد و با یه سریا بیشتر. سال دوم همخونم همکلاسیم بود و به معنی واقعی زجر کشیدم.خیلی سخت گذشت تا یه سال لعنتی گذشت و تموم شد. همخونه ی پارسالم بد نبود.بالخره تفاوت فرهنگ و اخلاق وجود داره.شاید یه سری رفتارای منم برای اون آزار دهنده بود همونطوری که از اون برای من بود گاهی اوقات. تنهایی خیلی وقتا

برچسب: روزهایی,گذشت, نویسنده: باران عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:51

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: امسال, نویسنده: باران عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:51

این روزا اگه بتونی خودتو کنترل کنی و سالم بمونی سخت شده

سخته ادم جلوی احساساتشو بگیره

سخته با اینکه دلت میخواد ،اما تنهاییو ترجیح بدی به کثافت کاری

شعار نمیدم

دارم تجربش میکنم که میگم

خدایا بهم کمک کن


برچسبها: لیا
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۱۶ساعت 16:58 توسط لیا |

برچسب: باید,بتونم, نویسنده: باران عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:51

امشب از اون شبا و این هفته از اون هفته های لعنتیه که آدم زجر میکشه تا بگذره.عمرمم اخر میشه تا بگذره.

غم یار استرس ازمون و ترس از عمل هفته ی دیگه داره خفم میکنه.

خدایا نگاهی...


برچسبها: لیا
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۲۹ساعت 0:11 توسط لیا |

برچسب: امشب, نویسنده: باران عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:51

مامان و مامان بزرگم واسطه ی ازدواج یکی از اقوام نزدیک شدن(ما خانواده ی پسریم).همه چی به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت تا زد و این دوتا با هم اختلاف پیدا کردن.خواهی نخواهی پای مامان منم وسط بود. این چند وقت درگیری ها شدید شد و دادگاه و کارای طلاق. امشب پروفایل دختره رو دیدم.خشکم زد.اعلامیه ی باباشو گذاشته بود.دنیا روی سرم آوار شد.خدا نصیب دشمن آدمم نکنه.دلم سوخت.گریم بند نمی اومد. بابام و داداشم امشب

برچسب: معرف,ازدواج؟, نویسنده: باران عباسی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:51

صفحه بندی